شناسه خبر : 120848
چهارشنبه 05 شهريور 1404 , 11:31
اشتراک گذاری در :

مصاحبه با جانباز نابینایی که چشم دیگران است(قسمت دوم)

از فرفره فروشی تا دکتری حقوق دانشگاه تهران/جانبازی که تسلیم نمی‌شود

۷ سالم بود؛ یواشکی رفتم حصیر و کاغذ رنگی گرفتمم، فرفره ساختم فروختم. کلاس پنجم دبستان رفتم صافکاری ماشین. اینکارها ادامه داشت تا رسیدم به پیش دانشگاهی. رفتم یه شرکت تولیدی کفش. کفش، پوتین سربازی، دمپایی . اونجا از جاروزنی شروع کردم رسیدم به مدیر عاملی...

 فاش نیوز - اولین ملاقات با حضرت آقا
 حمیدرضا علیپور در مصاحبه با فاش نیوز گفت: من در زمان دفاع مقدس، ۷ سالم بود یواشکی رفتم حصیر و کاغذ رنگی گرفتم، فرفره ساختم فروختم. یا مثلا بستنی می‌فروختم. کلاس پنجم دبستان بودم رفتم صافکاری ماشین. اینکارا ادامه داشت تا رسیدم به پیش دانشگاهی. رفتم یه شرکت تولیدی کفش. کفش، پوتین سربازی، دمپایی. انجا از جاروزنی شروع کردم رسیدم به مدیر عاملی.

ببینید این تجربه‌ها، سختی‌ها باعث شدکه من بعد از مجروحیت، بتونم خودم رو پیدا کنم. البته این رو هم عرض بکنم. من در سال ۸۳ پدرخانومم پاسدار بود، خدمت مقام معظم رهبری رسیدم. سال ۸۳ روزجانباز با من تماس گرفتند که روز جانباز بیا بریم خدمت آقا. پدر خانومم هم جانباز بود. رفتیم خدمت مقام معظم رهبری و من اولین بار ایشان را از نزدیک دیدم. نگاه کردم به حضرت آقا و گفتم خدایا می‌شد یک ده بیست درصد جانباز بشم هر سال بیام خدمت آقا؟! حالا چهارم شعبانه و ۲۶ ماه مبارک رمضان بنده مجروح می‌شوم! جراحتش، 98 درصد برای من جانبازی می‌زنند و بنیاد شهید ۷۰ درصد میزدند.
 

چگونه دکتر شدم؟

آمدم به یک سامانه‌ای، با «خانه‌ی نور» آشنا شده‌ام. یک سامانه گویا و صوتی که «خانه نور» و این «جانبازان بصیر» را ایحاد کرده است. با تلفن شماره ای را می‌گیریم و وصل می‌شویم با یک شبکه هوشمند. اونجا اطلاعات صوتی قرار داده شده است. خاطرات جانبازان بصیر هم در آنجا قرار داده شده است. من چند مورد از این خاطرات را گوش کردم. یکی از خاطرات خیلی جلب توجه کرد برام. یکی از جانبازهای بصیر با نام «قدرت الله محمدخانی» با آن شرایط سخت زندگی، چطوردرس خوانده و پیشرفت کرده بود. این خیلی روی من تاثیر گذاشت. باعث شد که من ادامه تحصیل بدهم. شروع کردم درس خواندن، کنکور شرکت کردم و در رشته حقوق دانشگاه پیام نور قبول شدم. چون وضعیت جسمی‌ام خیلی بد بود پیام نور را انتخاب کردم و ادامه تحصیل دادم. خاطرم هست که پدرم می‌گفت «برای چه به دانشگاه می‌روی؟». ولی خب، تشویقم هم می کرد. من می‌گفتم باید درس بخوانم. و نباید عمرم بیهوده بگذرد. می‌گفتم درس را بخوانم، آخرش اگرچیزی هم نشدنم، بالاخره چیزی یاد می‌گیرم. زندگی نیاز به پیشرفت دارد. خلاصه درسمان را خواندیم و در سال ۹۲ مدرکمان را هم گرفتیم. چند بار دیگر در کنکور شرکت کردم. در سال ۹۵ مجددا در دانشگاه قبول شدم در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد تهران شمال. آنجا هم مدرکم را گرفتن و در سال ۹۷ رفتم به دانشگاه تهران برای مقطع دکتری حقوق خصوصی.

 

اینگونه تکامل می یافتم
خیلی این اطلاعات به من کمک کرد. من همشه از خودم می‌پرسیدم این دانشگاه چه تاثیری دارد؟ ولی ادامه تحصیل خیلی به من کمک کرد. این ارتباط با مردم و تحصیلات خیلی به من کمک کرد در روند فکری‌ام، در تکامل یافتنم. عضو مجموعه هیئت مدیره«خانه نور ایرانیان بصیر» شدم و آمدم به جانبازان خدمت‌رسانی کردم. ارتباط با جانبازان خیلی لذت‌بخش بود برایم. همین که در خانه نمی نشستم و کار می‌کردم،  یک جور اعتماد به نفس می‌داد به من.
سال ۹۵«انجمن خادمان شهدای حرم» را راه اندازی کردیم که در آن فعالیت‌های خیلی زیادی داشتیم. خیلی فعالیت‌های خوبی کردیم در این انجمن. من افتخار می‌کنمو به خودم می‌بالم که در خدمت خانواده شهدا هستم. از سال 95 بنده در این این انجمن، نائب رئیس هستم. درکنار همه این‌ها، بحث آموزش را هم پیگیری می‌کنم. 

کلاس‌های کامپیوتر تشکیل شده بود در این موسسه خانه نور برای نابینایان. در کامپیوتر من خیلی وارد بودم وقتی مجروح نشده بودم ولی بعد از نابینایی اوضاع خیلی فرق کرد. من رفتم کلاس‌ها را شرکت کردم. تئوری‌های مقدماتی بود، تئوری های پیشرفته بود، مراحل بعدی اینترنت بود...وقتی جلسه اول رفتم کلاس، استادمان یک نابینای مادرزاد با نام آقای نوبختی بود، جلسه اول که مرا دید و کارم را دید گفت تو نباید اینطوری بگذرونی. همه چیز را خیلی فشرده و سریع در چند جلسه به من آموزش داد.

کار با گوشی لمسی! 
سال 95 تازه گوشی‌های اندروید راه افتاده بود. من رفتم یک گوشی اندروید گرفتم دستم یک هفته با این گوشی ور رفتم تا ببینم چطور باید با این کار کنم. شاید به جرات بتوانم بگویم، جزو اولین نفرهایی هستم که در بین نابینایان از گوشی لمسی استفاده می‌کنم که خیلی سخته و این هم باعث کمک شد که حالا بتونیم در فضای مجازی حضور داشته باشیم. اولین کانال و گروه نابینایان را من در فضای مجازی راه اندازی کردم.
در مورد آموزش‌های نابینایی هم من رفتم بنیاد شهید گفتند که ما آموزش نداریم. رفتم پرونده‌ای در سازمان بهزیستی تشکیل دادم، معاینه انجام دادند و گفتند تو جانباز هستی و ما نمی‌توانیم تورا ثبت نام کنیم. بنیاد شهید یک نامه به مادادو ما رفتیم مرکز فضائلی در دوراهی قپان آنجا دوره خط بریل. به من گفتند که تو یک دست داری، نمی‌توانی خط بریل کار کنی. یک شخص نابینای مادرزادری بود به نام فخاریان. نشست کنار من و گفت بیا من یک تست می‌گیرم از تو اگر توانستی، من به تو آموزش می‌دهم. لوح و قلم جلویم گذاشتند و  گفتند ببین چه شکلی است. یک صفحه پلاستیکی بود که روی آن سوراخ سوراخ بود. گفت به صورت افقی ببین چند تا سوراخ دارد. من خیلی سریع بدون اینکه بشمارم گفتم 27 تا سوراخ دارد. رئیس مرکز، خانم نصرتی و خانم رهبر و خانم حاجیان داشتند نگاه می‌کردند که ببیند آیا من می‌توانم این کار را بکنم یا خیر تا اجزاه بدهند من خط بریل یاد بگیرم. وقتی دیدند که درست گفتم، گفتند می تواند آموزش ببیند.  بین هر پنج تا خانه، یک عدد برجستگی نقطه مانند بود. من نقطه ها را شمردم دیدم بعد از هر نقطه دوتا خانه دیگر هم هست. 5تا نقطه، دوتا خانه اضافه. آنها فکر کردند من این نقطه ها را شمردم در حالی که نشمرده بودم. 

کلاس خط بریل با یک دست!
کلاس رفتیم واقعا با یک دست خیلی سخت است.  چون باید با یک دست پیدا کنی و با یک دست بخوانی. رفتم یاد گرفتم ولی نتوانستم به صورت حرفه ای یادبگیرم به خاطر این که رها کردم برای اینکه تقریبا منسوخ شده است آموزش خط بریل. البته بلد بودنش خیلی خوب است ولی الان منسوخ شده است الامن از یکسری تجهیزات صوتی استفاده می‌کنند.

نمی توانم راه بروم چون می‌چرخم
خب رفتم کلاس جهت یابی و عصازنی. آنجا هم به دلیل اینکه من مشکل شنوایی دارم و یکی از دستهایم قطع است، بالانس نبودم. دوره را یاد گرفتم ولی مستقیم نمی‌توانم راه برم، می‌چرخم. اینه که عصا زدنم تحت این شرایط بود. رفتم دستگاه فشار خونی گرفتم که صوتی بود تا خودم بتونم فشارمو بگیرم. ترازو گرفتیم که آن هم صوتی است. وقتی روی آن می ایستیم اعلام می‌کند. دستگاه قند خون صوتی گرفتم. من با این شرایطم ویندوز کامپیوتر نصب می کنم.
همین حالا که خدا دو تا بچه به من داده است، بچه ها می‌آیند و سوال می‌کنند درباره گوشی یا کامپیوتر، من راهنمایی‌شان می‌کنم. خدا را شکر می‌کنم بابت این مسئله. اگر فرزند ببیند پدرش ناتوان است، مایوس و نا امید می‌شود. ولی وقتی بچه‌های من می آیند سراغ من می‌بینند، من در این مسائل یک قدم جلوترم. یعنی به روز دارم جلو می‌روم و جا نمانده‌ام.

تفاوت ما با نابینایان مادرزاد
تفاوتی که بین ما و افرادی که نابینای مادرزاد هستند وجود دارد این است که، ما کامپیوتر را دیده‌ایم. از کامپیوتر در[ذهنمان] تصویر داریم. من یادم است، به بچه‌ام که کوچکتر بود، می‌گفتم برو مثلا استارت را بزن. می‌گفت استارت در صفحه نیست. انگشتم را می‌گذاشتم روی مانیتور می‌گفتم اینجاست. بعد مثلا می‌گفتم راست کلیک کن. می‌گفتم این را بزن می‌گفت ندارد و می‌گفتم ببین اینجای صفحه است.

ببینید الان من یک تصویری از این اتاق ساخته‌ام؛ اگر راه بروم دقیقا می‌گویم که اینجا چند تا صندلی است، چه شکلی است. اگر بخواهم یکی را راهنمایی کنم می‌گویم بیا چپ برو راست پایت به صندلی نخورد. در گوشی‌های موبایل یا کامپیوتر هم همین شکلی است. وقتی ما کار می‌کنیم چون مجبوریم دستمان را بکشیم بالا و پایین و چپ و راست، دقیقا می‌دانیم که چه چیزی کجاست؟ این باعث شده است که ما از افراد بینا هم تسلطمان بر گوشی بیشتر باشد. به همین شکل ما بچه‌ها را راهنمایی می‌‌کنیم.

جمله‌ای ناراحت کننده اما درست
این جمله‌ای را که می‌خواهم بگویم را یک نابینای مادر زاد با نام امید هاشمی به من گفت و من خیلی ناراحت شدم. ایشان استاد کامپیوتر ما بود. گفت کشورهای استکباری توجه ویژه‌ای به معلولین دارند. گفتم استاد می‌فهمید چه می‌گویید؟ ولی الان به این [حرف استاد] رسیده‌ام. در خود کامپیوتر یا ویندوز، یا در خود گوشی‌های اندروید یا IOS مادرزادی در دلشان نرم افزارهایی هست...یا در ویندوز  و در کنترل پنل اگر نگاه کنید عکس ویلچری هست که یک نفر روی آن نشسته است به نام Accessibility  که فضا رو برای ما صوتی می‌کند. لرزش و صوت به ما در استفاده از گوشی کمک می‌کند.
ادامه دارد..

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi